جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست ..... ماه و خورشید همین آینه می گردانند
باور
کنید چندین بار آمدم تا بنویسم ولی نتوانستم اصلا الان هم خیلی
سخت است؛ این همه ببینی و نتوانی یک کلمه از آن ها را هم بنویسی! شاید این اولین باری
بود که وقتی یک نفر بلند دعا کرد که "ان شا الله به زودی به زیارت آقا امام
حسین نائل شوید" باورم می شد که این دعا را هم می توان برای کسی کرد؟! و این که
این دعا یعنی چه؟ این حس را اولین بار ساعاتی پس از حرکت از تهران، مدیر کاروان در
ابتدای صحبتش گفت و من باورم شد! اصلا انگار نه انگار
که مرز شلوغ است! همه ی زوار آرامند. مخصوصا بار اولی ها نجف، مزار پدر! واقعا
حرم مولا علی، پدر همه مان، بلند است! خیلی بلند! درست است این مطلب که در کتب
زیارتی نوشته اند: بار اولی که نگاه مسلمانی به بارگاه امام علی (ع) می افتد حس
بسیار عجیبی در او ایجاد می شود و اگر از حس بالایی برخوردار باشد حتی ناخودآگاه
شروع به وصف و شعر خواهد کرد... ضریح مولا چقدر آرام و بزرگ است، مانند دستانش و
چه آرامشی است در خدام حرم، در زوار، در همه چیز، حتی در هوای حرم...زندگی جریان
دارد انگار! آدم دلش در حرم مولا نمی گیرد اصلا! و ایوان طلای مولا را دیدن چه
صفایی دارد، نزدیک ظهر چهارزانو جلویش بنشینی و لبخند بزنی از ذوق! و نماز جماعت
های حرم به یاد ماندنی است. مسجد کوفه و محل ضربت خوردن مولا هم که؛ هنوز صدای
واویلا می آید از آنجا! خیلی نمی توانم به تفصیل بنویسم نمی دانم چرا؟! و اما کربلا! شنیده
بودم که با نجف فرق دارد! نزدیک شهر که می شدیم مدیر کاروان شروع کرد به صحبت و
گریست و گفت که دوباره قسمتتان شد زیارت سیدالشهدا! خیلی گریست! گفت بار اولی ها
خیلی قدر خود را بدانند! خیلی ها می گریستند! باور کنید نشد! اصلا نمی توانستم فکر
کنم که اینجا کجاست و چه می کنم و برای چه آمدم! فقط می خواستم بغضم بشکند ولی
نمیشد! باور کنید کربلا با نجف فرق دارد! از ورودی شهر گنبد آقا ابالفضل (ع)
نمایان شد! سلام دادیم. بارها را با گاری تا هتل بردیم، وقت بود تا بیشتر فکر کنم
ولی انگار دیگر اختیار فکرت با خودت نیست! انگار فقط باید دل را بسپاری به دستان
مولا! ولی انگار اینجا یک خبر دیگر است. نمی خواهم اغراق کنم! شاید علت تاخیر این
نوشته هم همین بود که نمی خواستم با هیچ حس زدگی و اغراق بنویسم ولی حرکت ملائک در
این شهر محسوس است. گیجی من از اینجا آغاز شد تا آخر سفر! یعنی بهتر بگویم از
زیارت آقا ابالفضل (ع) به بعد شروع شد؛ همان موقع که داشتیم از ایشان اجازه می
گرفتیم که به زیارت سیدالشهدا برویم. در حرم آقا ابالفضل (ع) واقعا می شود فهمید
که او پسر چه کسی بوده. فضا، فضای حرم پدر است! عین آنجا فقط کوچکتر! در این فضا
یک حس ناب پر می کشد! حس امن بودن! چقدر زیباست تجربه ی یکباره ی این حس! یک وقت
فکر نکنید در این سرزمین حرم ها مثل حرم آقا امام رضا (ع) است؛ رواق در رواق و صحن
در صحن و...! نه! آنجا در حرم هر امام یک حیاط زیبا هست و وسطش یک بارگاه کوچک،
معمولا با چهار درب! وقت هست تا همین طور دور بارگاه طواف کنید! رفتیم به سمت حرم
آقا امام حسین (ع). در تمام طول سفر و حتی الان با خودم می گویم کاش می شد آن بار
اول زیارت تکرار شود! نمی توانم بنویسم ولی صدای بال ملائک در حرم آقا به وضوح
شنیده می شد. فقط دل آدم از این که دیگر حرم امام حسین (ع) حیاط ندارد می گیرد! از
این که گنبد مولا را نمی شود تمام دید! آخر حیاط را سقف کرده اند! الان حیاط حرم
مولا کل دنیاست! چیز بیشتری از این زیارت نمی توانم بنویسم جز این که همه دوستان
را دعا کردم، خیلی زیاد. کاش میشد از گیجی و آن حس بی مثال در حرم امام حسین (ع)
بنویسم! تا نروید نمی فهمید. کاش همه تان بروید. اصلا گریه نمی آید؛ یک جور شعف
داری از آنجا بودن؛ حتی حاجت هم نمی خواهی! فقط دوست داری بروی و مهمان باشی. دوست
داری بنشینی و کنار ابی عبد الله قرآن بخوانی تا غلط هایت را بگوید، تا نشان بدهد
که کجاهایش را نفهمیدی، تا نشان بدهد کجاهایش را ندیده بودی تا به حال! نمی دانم!
حس راهنمایی و راهبری، حس آزادگی و عدم تعلق خیلی صریح بود آنجا! چقدر این حس ناب
را با درجاتی بس شدیدتر که قابل مقایسه با دیده های زائران حرم مولا نیست، یارانش
در سفر از مدینه به مکه و در طول مسیر کربلا و حتی قبل از آن تجربه کرده اند و
چقدر راضی اند اکنون در جوار مولا! این یعنی سعادت: زندگی ابدی در کنار رهبرت!
معنی رهبری، معنی مظلومیت، معنی ایستادگی در برابر ظلم (ظلم به تمام معنا)، معنی
عقلانیت در این حرم قابل استشمام است. در کل سفر یک بار بیشتر نتوانستم بروم برای
زیارت قتلگاه! آن ضریح کوچک با آن نور سرخ درونش با آن کف ساده! نمیشد تصور کرد
فضایش را در آن روز عاشورا! نمی توانستم خیلی بروم قتلگاه امام حسین (ع)! ولی تا
توانستم چسبیدم به شبکه های ضریح مولا ابی عبدالله (ع) زیر قبه! عطرش هنوز یادم
است! کامل! شش گوشه همین جاست ها! حواست هست! باور کنید اینجا و در این حرم می
فهمی دستگاه امام حسین چقدر پیچیده و بزرگ است! چقدر دل های مومنین وارسی می شود و
پاک می شود و رنگ می شود به رنگ خون مولا! اصلا نمی شود گفت ولی چقدر دوست دارم
بگویم! چقدر دوست دارم تعریف کنم! امان! تل زینبیه و خیمه گاه
به قول یکی از دوستانم پر از صدای شمشیر و اسب و ... است هنوز! اینجا خیمه عباس
(ع) است؛ جلوتر از همه! پشت سرش خیمه یاران؛ پشتش جوانان بنی هاشم؛ بعد خیمه امام
حسین (ع)، عقب تر خیمه خانم زینب (س) و بانوان حرم و در آخر امام زین العابدین (ع)!
همین! روز عاشورا! همین؟ نمی توانم بنویسم!
همان حس عجیب کربلا را دارم الان! همان حس که نمی دانستم کجا هستم و...! باور کنید نمی توانم
دیگر... سامرا و کاظمین،
زیارت چهار امام بزرگوار را هم ان شا الله خواهم نوشت.
به نام خدایی که هیچ وقت نمی
رود آنقدر ضعیف شده بود که ضربان
قلبش حتی در چشمانش لرزه می انداخت. دست ها اصلا آرام نداشت، بی
قراری را راحت می شد احساس کرد رویشان. سرما انگشتان پا را رد کرده
بود و داشت همینطور خود را بالا می کشید. سردرد، دو طرف سرش را با انگشتان
سنگینش فشار می داد. صدا گفت: شاید این همان لحظه
ایست که همیشه به دنبالش بودی؟ همان لحظه ای که قدری آرام بگیری. باید سعی کنی
بخوابی. چشمانت را ببند. آری. همین حالا. عجله کن. بدو. صدا پاسخ شنید: خواب؟! چه می
گویی؟! خسته ام. فقط همین. شاید قبلا می توانستم لحظه ای آرام روی قلبم تمرکز کنم
ولی دیگر نمی توانم. سرم همینطور بی وقفه، بزرگ و بزرگتر می شود و همه چیز در سرم
درون یک نقطه کوچک گیر می افتد. برای فکر کردن باید یک کلمه - یک کلمه جملات را
بسازم. اصلا میفهمی چه می گویم؟ دردناک است، خیلی فقط می خواهم برای مدتی
برویم. و قطره اشکی که نچکید. سایه، یک اندوه غریب! شکل یک آه، که
آنجا روی آن حجم عظیم از یاس، ساز خود را روی زانو کوک میکرد و کنارش آیینه (و چه حاصلجمع مجهولیست! آه و
آیینه، یک اشک) یک انگشتر پر از ذرات ریز حس،
برای حک شدن بر روی انگشت ظریف اما بلندش تا ابد یک دست جامه از برای ستر یا
پنهان شدن تسبیح پوسیده نه از فرط شمردن
بلکه از بس مانده تنها در نهایت، جای خالی روی سینه،
جای یک شیشه توکل جمع کل هستیش این بود آنقدر ضعیف شده بود که ضربان
قلبش حتی در چشمانش لرزه می انداخت. دست ها اصلا آرام نداشت، بی
قراری را راحت می شد احساس کرد رویشان. سرما انگشتان پا را رد کرده
بود و داشت همینطور خود را بالا می کشید. سردرد، دو طرف سرش را با
انگشتان سنگینش فشار می داد. و قطره اشکی که نچکید. آه چقدر سخت بود دیدنش در این
حال. چند روز بعد.... گفتن ندارد. چقدر انسان مغرور است. لااقل
انسان های از نوع ما یا شاید من. چقدر فراموش کننده و .... چه بگویم. خدا می داند خدا خوب می داند
کی گوش بپیچاند. وااااای از روزی که خدا دیگر
گوش نپیچاند ؛ واقعا وای و واویلا گاه این سینه پر از احساس می
گردد پر از پرواز، از در های
نورانی از ماه و ستاره، از پر نرم
فرشته از اصوات آبی، از حس رهایی گاه ناگه در میان شب صدایی می
شکافد حجم سیاه خواب را ناگه دو چشمم نور می بیند؛ به
یکباره دلم آرام می پرسد، که بود؟ کسی اینجاست؟ نه صدایی نه کسی! فقط معنای
یک واژه : حضور چه شیرین چه می گویم؟ چرا اینقدر آشفته؟ جرا قرآن نمی خوانم؟ آشنایی که جاهای حساسی دعاهای
مهمی برایم کرده بود و خیلی حق گردنم داشت گفته بود که: " انگار به شدت خوش میگذره" الحمد لله الحمد لله ولی علتش اون چیزی که شما
گفتید نیست، اصلا. چه توفیقی، باز هم می گم چقدر خدا شما رو دوست
داره. راستی اگر توفیق صلب نشه ان شا الله عید نوروز،
همون یادی رو که شما سال پیش در اون سفر از من کردید جبران خواهم کرد. ان شا الله.
این
خرقه که من دارم در رهن شراب اولی... وین
دفتر بی معنی غرق می ناب اولی. چون عمر
تبه کردم چندان
که نگه
کردم... در کنج
خراباتی افتاده خراب اولی. اولی؟! واقعا
این را باور نداری؟! رحم کن
بر من مسکین و بفریادم رس... تا به
خاک در آصف نرسد فریادم. به محض
اینکه احساس می کند خواب بوده، گریه اش می گیرد و بیدار می شود و چند قطره اشک می ریزد و تصمیمش را
میگیرد که یک امشب را بیدار باشد.............................................. محکم به
زمین می خورد و به چه خواب مسخره ای فرو می رود! راستی
چه رازی است؟ و تنها همان چند قطره اشک یادش می ماند. چو
مستعد نظر نیستی وصال مجوی که جام
جم نکند سود وقت بی بصری یعنی
چه؟ ترسناک است! کاش
میتوانستم قرآن بخوانم کاش می
شد ببینم خطوط قرآن را، لااقل فقط سطرهایش را.... فاتحه
ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان... لب بگشا
که می دهد لعل لبت به مرده جان. کاش


راجع به برنامه امسال و
پیکر شهدا و یادی که از من و همراهم کردید واقعا متشکرم، خیلی.




نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت
2:41 توسط | |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت
6:49 توسط | |
نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت
4:18 توسط | |